![]() |
![]() |
|
| عشقققق .زندگيییییی .مرگگگگگگگگ |
|
چه کردي با من؟... ميخواهم بنويسم...اما از چه؟ از کي؟ و براي چي؟... وجود ملتهبم در انتظار گذشت لحظه هاست... اما براي شنيدن چه کلامي؟... مي خواهم بنويسم... از تو.. از اين نيامدن و قصد رفتن کردنت.. مي خواهم بنويسم اما دستهايم مي لرزد... چه کردي با من؟... چه خواستم ز تو که دريغ ميکني؟چه خواستي که نکردم؟... غم نبودنت به جانم نيشتر ميزند اما درماني نيست که به مقابلش روم... آخر تو تنها اميد بودي تنها دعاي شبانه ام... مي خواهم بنويسم... از چشماني خيس و دلي در اندوه نشسته از آرزوها و دعا هاي بيهوده.. هنوز دستانم ميلرزد اما باز هم مي خواهم عقده نشکفته ي دل را با نوشتن باز کنم.. نمي نويسم چگونه مي پرستمت... مي نويسم که مردنم را در پايت باور نداري... مي نويسم که من همان جزيره متروک بودم... اي که بي من قصد رفتن مي کني... مي خواهم بنويسم اما چه سود؟!تو که نخوانده دوررش مي اندازي.. چه سود از نوشتن وقتي گريه هايم نتوانست تو را از رفتن باز دارد.. ديگر نمي خواهم بنويسم ... ديگر نمي خواهم بگويم چه قول ها دادي و چه قسم ها خوردي... نمي خواهم بنويسم که چگونه دستي که به نياز بسويت دراز شده بود رد کردي... نمي خواهم بنويسم که مي تواني فراموش کني ... اما نا نوشته مي داني که هرگز فراموش نخواهم کرد... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 1:44 بعد از ظهر توسط نيما و صادق |
|
|
اي انسان تنها مانده !! اي انسان رها شده در تنهايي خويش !...
خورشید غروب کرده بود... مرد از فرط خستگی و سرما بی رمق روی زمین افتاد... نیمه شب از شدت تشنگی در خواب نالید ... گل ساقه اش را خم کرد و قطره های شبنم را در دهان مرد غلتاند.
علفهای سبز کنار مرد رشد کردند تا گرمش کنند و خورشید صبحگاهی آنقدر بر بدنش تابید
تا گرمش کرد... مرد غلتید تا بیدار شود... با این کار علفها را زیر بدنش له کرد و با دست ساقه گل را شکست و چشمش که به
خورشید افتاد گفت: " ای لعنت به این خورشید، باز هم امروز هوا گرم است." ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط نيما و صادق |
|
|
وقتی آدم به دنیا میاد توی گوشش اذان می خونند.
وقتی آدم از دنیا میره به بدنش نماز میخونند.
جدی زندگی چقدر کوتاهه.فاصله ی بین اذان و نماز |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 8:10 قبل از ظهر توسط نيما و صادق |
|
|
از حادثه ترسند همه کاخ نشینان@@@ما خانه بدوشان خم سیلاب نداریم
از حادثه ترسند همه کاخ نشینان@@@ما خانه بدوشان خم سیلاب نداریم
از حادثه ترسند همه کاخ نشینان@@@ما خانه بدوشان خم سیلاب نداریم ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 8:7 قبل از ظهر توسط نيما و صادق |
|
زندگی سفری است کوتاه یا بلند. اصل در سفر بودن است بسا که به بیراهه کشنده شوب یا ازپادرافتی یا کوره راهها و فراز و نشیب ها بفرسایدت یایه سرپیچها تکانی سخت خوری مبادا که ازاین تکانها بهراسی یااینکه تکانهااز تن و روح تو بکاهد و چراغ روح درکوره بدنت به خاموشی بگرایدکه شاهراه در پیش است و راه امن سایه دار پر درخت نمایان پس ای مسافر تو هم قدمی رو به شاهراه بردار.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 8:5 قبل از ظهر توسط نيما و صادق |
|
|
شبی غمگین شبی بارانی و سرد
مرا در غربت فردا رها کرد دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد به من می گفت تنهایی غریب است ببین با غربتش با من چه ها کرد تمام هستی ام او بود ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد و او هرگز شکستم را نفهمید اگر چه تا ته دنیا صدا کرد ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 8:2 قبل از ظهر توسط نيما و صادق |
|
|
صبر را که به زمانه ديدم روزها گذشتند و رفتند اما، تو آمدی... به خيالم آن لحظه زيبا بودی و دلنشين ـ لبخندت را می ديدم ـ چه حرف هايی که نداشتم چه دلتنگی ها چه شکوه ها و شکايت ها و چه بغض های فروخورده ای در انتظار مرهمْ شانه ای... يادش به خير، پيشترها با خود عهد بسته بودم بغض ها را بگریانم درپيش ديدگانت اما، تو که آمدی گفتی اين چه رسمی ست همه حرف هايت شکوه و گلايه؟ چندی که گذشت. گفتی چرا سکوت... چه بگويم نازنين؟ من نه آنم که حرف ها و سخن های دلنشين داشت و نه آن ديگری که... بگذريم... مگر نمی دانی؟ دير زمانی ست که شادی به کالبدم خدانگهدار گفته ا ست. همچون کيمياگری ديروز را به امروز و امروز را به فردا تبديل می کنم چه وحشتناک اما آیا می ماند؟... فردا همانند دیروز بود و هست نه،نه نازنين من انتظار شور و شادی از من انتظاریست عبث و بيهوده چه بهتر که در اين سر مستی و شادمانی ات تنها باشی مرا چه به پايکوبی و قهقهه های مستانه. اما، مهر من اگر روزی دلت هوای غروب کرد و گرفت، و يا اگر روزگاری دلت را نامردمانی بی رحمانه شکستند به ياد آور به ياد آور مرا به ياد آور که بازوانم در انتظار به آغوش کشيدنت گشوده مانده اند به ياد آور شانه ای هست ـ هر چند نحيف و هر چند که خوشايندت نباشد ـ شانه ای که دير زمانی ست ترنم ضربه های گنگ شقيقه ات را به ياد نمی آورد... زيبای من همچون روزهای گذشته مرا به باد بیار،منی که سخنی جز سکوت ندارم تنها اين را بدان، اميد من " سکوت من پر بود از رازهای نا گفته" سکوتم را باور کن تنها تو ای ماندگارترين
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 7:55 قبل از ظهر توسط نيما و صادق |
|
|
محبوبم! نميدانم امروزبا يک سري کلمه گنگ و بيمصرف که در مغزم به هم ميپيچند چطور ميتوانم احساس تنهاييم را به گوش تو برسانم. واژهها بيتابند و ياريم نميکنند. ميداني؛ تو را کم دارم و دور از تو حتي يک نقطه کور هم نميتوانم بر کاغذ بکشم. چشمانم هم مدام باراني است!
غصه نخور مسافرم اینجا منم غریبم از دیدن نور ماه یه عمره بی نصیبم فرقی نداره بی تو بهارم با پاییز نمیبینی که شعرام همه شدن غم انگیز غصه نخور مسافرم اونجا هوا که بد نیست؟اینجا ولی اسمون باریدنم بلد نیست غصه نخور مسافرم فدای قلب تنگت فدای برق ناز اون چشمای قشنگت غصه نخور مسافرم تلخه هوای دوری من که خودم میدونم تو چقدر صبوری غصه نخور مسافرم بازم می ای به زودی من را بگو چه کردم از وقتی که نبودی غصه نخور مسافرم غصه اثر نداره از دل تو میدونم هیچکس خبر نداره غصه نخور مسافرم همیشه اینجوری نیست همیشه که عزیزم راهت به این دوری نیست غصه نخور مسافرم غصه کار گل ها نیست سفر یه امتحانه فکر نکنم بلا نیست غصه نخور مسافرم تو خود اسمونی در انتظار روزیم که بیای و پیشم بمونی |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 7:54 قبل از ظهر توسط نيما و صادق |
|
|
دلم خیلی گرفته نمیدونم چرا ولی احساس خوبی ندارم. دلم میخواد از این جا فرار کنم و برم یه جای دور .... جایی که هیج کس من رو نشناسه......هیچ کس نباشه...سکوت و سکوت و سکوت.... دلم می خواست کسی پیدا بشه و طاقت شنیدن این همه درد رو داشته باشه..... این همه فکر واسه یه ذهن کوچیک....این همه درد ......این همه کلمه ی نگفته........ این همه سکوت.................. کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم درون کلبه ی خاموش خویش اما کسی حال من غمگین نمی پرسد و من دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارم درون سینه ی پر جوش خویش اما کسی حال من تنها نمی پرسد و من چون تک درخت زرد پاییزم که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
يك نفر دلتنگ است يك نفر مي گريد يك نفر سخت دلش باراني است يك نفر در گلوي خيش بغض خيسي دارد بغض كالي دارد يك نفر طرح وداع مي كشد روي گل سرخ خيال ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 7:53 قبل از ظهر توسط نيما و صادق |
|
دسته گلِ سفيدِ مريم رو که با خون خودم سرخشون کردم ،برات ميارم وعاشقانه کنارت جون ميدم تا بدوني هيچ وقت تنها نيستي
پسر به دختر گفت: اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري
هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم
قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي
اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...
افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
درون آن چنين نوشته شده بود:
ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري
كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)
داده بود..
به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 5:26 بعد از ظهر توسط نيما و صادق |
|
دسته گلِ سفيدِ مريم رو که با خون خودم سرخشون کردم ،برات ميارم وعاشقانه کنارت جون ميدم تا بدوني هيچ وقت تنها نيستي
پسر به دختر گفت: اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري
هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم
قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي
اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...
افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
درون آن چنين نوشته شده بود:
ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري
كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)
داده بود..
به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 5:25 بعد از ظهر توسط نيما و صادق |
|
|
دوستي يك اتفاق است ،جدايي يك قانون ،جدايي مرگ است مرگ بهترين دليل براي جدایي و آنجا که عشق فرمان میدهد محال سر تسلیم فرو می آورد
این چشم غریبه کیست پیدا شده است بیچـاره دلــم غــریق رویا شــده است حس ششم عشــق به من مـی گویـــد پای تـو به خانـه ی دلم وا شده است
بی صدا شکستن دلیل بر نشکستن نیست
خـدايا اگـر تو درد عاشـقـي را ميـکشيـدي تـو هم زهرجدايي را به تلخـي ميچـشيدي اگـر چـون مـن به مــرگ آرزوهـا ميـرسـيـدي پشيمان ميشدي از اينکه عشق را آفريـدي
شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي... سـوخت پـروانـه ولي خـوب جـوابـش را داد گفت طولي نکشد تو نیز خـاموش شوي
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 0:50 قبل از ظهر توسط نيما و صادق |
|
|
زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 10:34 قبل از ظهر توسط نيما و صادق |
|
|
دلم می خواد ببخشمت اما دیگه نمی تونم
دنياي من چشماي من اي عمر من اين دل من ميسوزه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 4:9 بعد از ظهر توسط نيما و صادق |
|
|
بیا تا بهونه دستِ مردم دنیا ندیم بذا بین خودمون بمونه که با هم بدیم روزای قشنگِ آشنایی که تموم شدن کم کمَک زیر تموم حرف و قولامون زدیم می دونی، نمی دونم چی شد یه جای سرنوشت که حالا برای موندن دوتامون مُرَدَدیم اگه صد ظرفیت تموم شدن باشه به فرض نمی خواد بگی نه، ما هردوتامون تو نَوَدیم تشنگیمون ازچشای همدیگه رفع نمی شه من و تو منتظر یه بارش مُجَدَدیم اگه مجنون می خواس امتحانی از ما بگیره بذار از حالا بگم که هردومون تو اون رَدیم تو نگفتی می ری و منم نگفتم می مونم جلوی راه همو گرفتیم و یه جور سدیم زندگی جدول ضربه، پُر تقسیمه ولی من و تو گناهمون اینه که تنها عددیم همه چی سَند می خواد به جز گناه عاشقی من وتو برای همدیگه هزار تا سندیم تو پشیمونی و من خوب می دونم می خوای بری می گی امّا ما که هیچ چیزی رو برهم نزدیم چقدَر باید برای همدیگه بازی کنیم؟ کاش از اول نمی گفتی که به هم می اومدیم...! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 4:7 بعد از ظهر توسط نيما و صادق |
|
|
بیا تا بهونه دستِ مردم دنیا ندیم بذا بین خودمون بمونه که با هم بدیم روزای قشنگِ آشنایی که تموم شدن کم کمَک زیر تموم حرف و قولامون زدیم می دونی، نمی دونم چی شد یه جای سرنوشت که حالا برای موندن دوتامون مُرَدَدیم اگه صد ظرفیت تموم شدن باشه به فرض نمی خواد بگی نه، ما هردوتامون تو نَوَدیم تشنگیمون ازچشای همدیگه رفع نمی شه من و تو منتظر یه بارش مُجَدَدیم اگه مجنون می خواس امتحانی از ما بگیره بذار از حالا بگم که هردومون تو اون رَدیم تو نگفتی می ری و منم نگفتم می مونم جلوی راه همو گرفتیم و یه جور سدیم زندگی جدول ضربه، پُر تقسیمه ولی من و تو گناهمون اینه که تنها عددیم همه چی سَند می خواد به جز گناه عاشقی من وتو برای همدیگه هزار تا سندیم تو پشیمونی و من خوب می دونم می خوای بری می گی امّا ما که هیچ چیزی رو برهم نزدیم چقدَر باید برای همدیگه بازی کنیم؟ کاش از اول نمی گفتی که به هم می اومدیم...! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 4:5 بعد از ظهر توسط نيما و صادق |
|
|
از پشت شیشه دیدم دستش تو دست تو بود دیگه بهم دروغ نگو نگو کسی پیشت نبود نگو که باور ندارم حرفای عاشقونتو جمع کن ببر از دل من او عشق بچه گونتو برات یه بازیچه بودم تو لحظه های بی کسی گفتی فقط منو داری دل نمیدی به هیچ کسی اما فراموشت شده حرفایی که بهم زدی گفتی به من عشق منی دیدی بهم نارو زدی برای رفتن از پیشم چقد هراسونه دلت مگه میخوای کجا بری اینجوری گریونه چشت اگه نمیدونی بدون دلم شکسته از دلت نفرین قلب عاشقم همیشه هست پشت سرت
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 4:33 بعد از ظهر توسط نيما و صادق |
|
|
بگو دکترا برن این نفسای آخره تو برام فقط بخند اینجوری خیلی بهتره دم آخری بزار سیر بشینم نگات کنم غزل آخرمو فدای خنده هات کنم عزیزم گریه نکن خراب هر هق هقتم کاش نفس یاری کنه بازم بگم عاشقتم بگو هیچکسی نیاد میخوام باهات تنها باشم دستات رو به من بده که دارم از هم می پاشم دیگه بی تابی نکن آشفته حالم میکنی از همه چیه من بگو بگو حلالم میکنی؟ با توام تا به ابد نمیشی از دلم جدا گل مهربون من قرارمون پیش خدا خنده هاتو هیچکسی نشونم نمیده تا میام حرف بزنم گریه امونم نمیده میدونم سخته ولی رفتن من حقیقته واسه من گریه نکن این آخرین وصیته ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 4:32 بعد از ظهر توسط نيما و صادق |
|
|
بگو دکترا برن این نفسای آخره تو برام فقط بخند اینجوری خیلی بهتره دم آخری بزار سیر بشینم نگات کنم غزل آخرمو فدای خنده هات کنم عزیزم گریه نکن خراب هر هق هقتم کاش نفس یاری کنه بازم بگم عاشقتم بگو هیچکسی نیاد میخوام باهات تنها باشم دستات رو به من بده که دارم از هم می پاشم دیگه بی تابی نکن آشفته حالم میکنی از همه چیه من بگو بگو حلالم میکنی؟ با توام تا به ابد نمیشی از دلم جدا گل مهربون من قرارمون پیش خدا خنده هاتو هیچکسی نشونم نمیده تا میام حرف بزنم گریه امونم نمیده میدونم سخته ولی رفتن من حقیقته واسه من گریه نکن این آخرین وصیته ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 4:30 بعد از ظهر توسط نيما و صادق |
|
|
حیف نمی شه بمونی کنارم من که جز تو کسی رو ندارم کاش که پیشم بمونی یه لحظه این یه لحظه به یک عمر می ارزه توی چشمام نگاه کن یه رودِ این چشا بی تو عاشق نبوده من نمی خوام که با غم بسازم من نمی خوام به اشکام بنازم آی تو که از نگاه من بُریدی با چنگ و دندون به هوا پَریدی خواستم با اشکام راهتو ببندم حیف که چشاتو بستیو ندیدی تو میری و رفتنتو می بینم باز به تماشای افق می شینم میریو آتیش می کشی به جونم ترانه هامُ واسه کی بخونم آی تو که از نگاه من بُریدی با چنگ و دندون به هوا پَریدی خواستم با اشکام راهتو ببندم حیف که چشاتو بستیو ندیدی
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 9:37 قبل از ظهر توسط نيما و صادق |
|
|
گاه گاهي كه دلم مي گيرد به تو مي انديشم خوب يادم هست چه شبي بود آن شب ...........
تو همان نو گل ديرينه و من برگ زردي كه فتاده است به خاك و من اندر عجب اين ديدار...... كه تو بعد از سالها همچنان زيبايي ............ كاش ميدانستي كه چه كردي با من در همان لحظه كه لبريز زشوقت بودم چشم برگرداندي و مرا سوزاندي من سرا پا همه چشم تو دريغ از يك نگاه دل كه سرشار زعشق چشم من غرق حضور دستهايم بي تاب در خيالم همه تو وتو از سنگ و نگاهت بي رنگ . آن زمان كه به تو روي آوردم خوب ميدانستم كه چه درسر داري ليك واما كه نشد تا زتو دل بكنم بارها ميديدم بين من و تو فاصله ها بسيار است بارها ميخواندم كه دلت در گرو اغيار است........ نپذيرفتم باز چشم به راهت ماندم پيش پايت چقدر حقيرمي ماندم قلب پاكم چو فرش زير پايت افتاد.... دستهايم در تب تو هردم جان داد تو چون كوه يخي همه را خشكاندي پشت پايت چه غريب اشكايم مي ريخت تاروپودم همه يكباره گسيخت من گمان ميكردم دل تو مال من است چه خيالات خوشي ............ ولي افسوس....و دريغ .. قاتل جان من است ياد من باشد اگر باز نگاري ديدم نكنم هيچ نگاه نكنم باز خطا دور دل نيز حصاري بكشم نغمه عشق فراموش كنم همه را از دل خود ميرانم از همه مي گذرم . به جز از عشق تو اي بلبل شيرين سخنم.......!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 1:52 بعد از ظهر توسط نيما و صادق |
|
|
گاه گاهي كه دلم مي گيرد به تو مي انديشم خوب يادم هست چه شبي بود آن شب ...........
تو همان نو گل ديرينه و من برگ زردي كه فتاده است به خاك و من اندر عجب اين ديدار...... كه تو بعد از سالها همچنان زيبايي ............ كاش ميدانستي كه چه كردي با من در همان لحظه كه لبريز زشوقت بودم چشم برگرداندي و مرا سوزاندي من سرا پا همه چشم تو دريغ از يك نگاه دل كه سرشار زعشق چشم من غرق حضور دستهايم بي تاب در خيالم همه تو وتو از سنگ و نگاهت بي رنگ . آن زمان كه به تو روي آوردم خوب ميدانستم كه چه درسر داري ليك واما كه نشد تا زتو دل بكنم بارها ميديدم بين من و تو فاصله ها بسيار است بارها ميخواندم كه دلت در گرو اغيار است........ نپذيرفتم باز چشم به راهت ماندم پيش پايت چقدر حقيرمي ماندم قلب پاكم چو فرش زير پايت افتاد.... دستهايم در تب تو هردم جان داد تو چون كوه يخي همه را خشكاندي پشت پايت چه غريب اشكايم مي ريخت تاروپودم همه يكباره گسيخت من گمان ميكردم دل تو مال من است چه خيالات خوشي ............ ولي افسوس....و دريغ .. قاتل جان من است ياد من باشد اگر باز نگاري ديدم نكنم هيچ نگاه نكنم باز خطا دور دل نيز حصاري بكشم نغمه عشق فراموش كنم همه را از دل خود ميرانم از همه مي گذرم . به جز از عشق تو اي بلبل شيرين سخنم.......!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 1:48 بعد از ظهر توسط نيما و صادق |
|
|
گاه گاهي كه دلم مي گيرد به تو مي انديشم خوب يادم هست چه شبي بود آن شب ...........
تو همان نو گل ديرينه و من برگ زردي كه فتاده است به خاك و من اندر عجب اين ديدار...... كه تو بعد از سالها همچنان زيبايي ............ كاش ميدانستي كه چه كردي با من در همان لحظه كه لبريز زشوقت بودم چشم برگرداندي و مرا سوزاندي من سرا پا همه چشم تو دريغ از يك نگاه دل كه سرشار زعشق چشم من غرق حضور دستهايم بي تاب در خيالم همه تو وتو از سنگ و نگاهت بي رنگ . آن زمان كه به تو روي آوردم خوب ميدانستم كه چه درسر داري ليك واما كه نشد تا زتو دل بكنم بارها ميديدم بين من و تو فاصله ها بسيار است بارها ميخواندم كه دلت در گرو اغيار است........ نپذيرفتم باز چشم به راهت ماندم پيش پايت چقدر حقيرمي ماندم قلب پاكم چو فرش زير پايت افتاد.... دستهايم در تب تو هردم جان داد تو چون كوه يخي همه را خشكاندي پشت پايت چه غريب اشكايم مي ريخت تاروپودم همه يكباره گسيخت من گمان ميكردم دل تو مال من است چه خيالات خوشي ............ ولي افسوس....و دريغ .. قاتل جان من است ياد من باشد اگر باز نگاري ديدم نكنم هيچ نگاه نكنم باز خطا دور دل نيز حصاري بكشم نغمه عشق فراموش كنم همه را از دل خود ميرانم از همه مي گذرم . به جز از عشق تو اي بلبل شيرين سخنم.......!
|